درد دل
☂sara☂ به نام خدایی که اشک را آفرید تا سرزمین عشق اتش نگیرد... 
قالب وبلاگ


 

روزه هنگام سوال است و دعا


پـــــر زدن با بال همت تا خدا


شهر یکـرنگی و بی آلایشی


ماه تقصیر و گنه فرسایشی...



[ شنبه 31 تیر 1391 ] [ 05:31 ب.ظ ] [ سارا ] [ نظرات ]
اینجا زمین است...
و ساعت به وقت انسانیت خواب است!
ودل عجب موجود سخت جانی است...
هزار بار تنگ می شود...
می شکند... 
می سوزد... 
می میرد...
ولی باز هم می تپد...!

[ پنجشنبه 22 تیر 1391 ] [ 12:55 ب.ظ ] [ سارا ] [ نظرات ]
تنهایی را خوب میشناسم! 
دیویست از دیار دور دست و نزدیک،
گاه در ما بیدار می شود و گاه وجودش خنثی است. 
چشمانی وق زده دارد و موهایی که در هوا حیران مانده اند، 
کفشهایش آنقدر در پا لق می زند که چیزی از انگشتانش نمانده، 
دماغی بزرگتر از دماغ یک دیو ودندانهایی بلند و کوتاه کمرش تاب برداشته.
صدایش دلخراش است...

[ پنجشنبه 22 تیر 1391 ] [ 12:46 ب.ظ ] [ سارا ] [ نظرات ]
-خداوندا محبتت را آنچنان در دلم ریشه بدوان تا نیازمند محبت بندگانت نشوم.

-حقایق گاهی وقتا توی شوخی پیدا میشه اما خیلی احمقانه ست اگر فک کنیم آدمها توی شوخی دلشان نمیشکند.

-چه راه دوری است به سراغ خود رفتن، فرسنگهاراه میطلبد، تازه بازهم گمان نکنم به خود برسیم واگر برحسب تصادف خودرا بیابیم، هرگز نخواهیم شناخت.

-عشقها خیالی اند، اما تا اندازه ای که عمرهایتان را ندزدند باورشان کنید.

-دنیای ما کتاب کهنه و قدیمی است که دربرگبرگ آن جوهر وجود صفحه آن را سیاه کرده است


[ چهارشنبه 21 تیر 1391 ] [ 12:50 ب.ظ ] [ سارا ] [ نظرات ]
شری راماکریشنادر شالیزارهای نزدیک داکشینسوار قدم می زد.درحالی که چند تن ازمریدانش او را همراهی می کردندو استاد با آنهااز حیات روح سخن میگفت. وقتی شاگردان به صحبت های او گوش سپردند،گفتند:«هرگز ندیده ایم که کسی همجون او با ما سخن بگوید!»
یکی از مریدان گفت:«استاد، سالهاست که خدا را عبادت کرده ام واو را بادیدگانی اشکبار خوانده ام.زندگی پاک و ساده ای داشته ام و با بیشترین توان خود به دوست و بیگانه یاری رسانده ام. اما خداهمچنان مانند همیشه دور است.اینک گمان می کنم زمانی را صرف نیایش کرده ام، تباه شده است وبا خود می اندیشم، من سزاوار چنین زندگی ای نبودم!»

ادامه مطلب
[ دوشنبه 19 تیر 1391 ] [ 11:15 ق.ظ ] [ سارا ] [ نظرات ]
پیرمردی که به تنهایی در خانه اش زندگی می کرد، به خانم همسایه شکوه کرد که دید چشمانش چنان ضعیف شده است که دیگر نمی تواند از پنجره خانه خود زیبایی های دنیا را تماشا کند.
زن متوجه شد که شیشه ی پنجره های خانه ی پیر مرد پوشیده از گرد و غبار است وآنها را شست و تمیز کرد. 
مرد سالخورده از این که توانست مانند همیشه همه چیز را به روشنی ببیند، بسیار خوشحال شد. خانم همسایه رو به او کرد و گفت:«این دید چشم های شما نیست که کم شده است، بلکه شما اجازه داده اید که شیشه ی پنجره هایتان کثیف شوند.»
اگر نگذاریم که شیشه های پنجره روحمان کثیف شوند، هرگز خداوند از برابر دید ما محو نخواهد شد.دراین صورت به هر کجا که بنهیم، سوسوی روشنایی عشق و یاری را همراه خود خواهیم داشت.

[ شنبه 17 تیر 1391 ] [ 10:10 ب.ظ ] [ سارا ] [ نظرات ]
به روایت افسانه ها روزی شیطان همه جا جار زد که قصد دارداز کار خود دست بکشدو وسایل را با تخفیف مناسب بفروش بگذارد. او ابزارهای خود را به شکل چشمگیری به نمایش گذاشت. این وسایل شامل خودپرستی،شهوت، نفرت، خشم، آز، حسادت، قدرت طلبی، و دیگر شرارت ها بود. ولی در میان آنهایکی که بسیار کهنه و مسنعمل به نظر میرسید، بهای گرانی داشت و شیطان حاضر نبود آن ارزان بفروشد.
کسی از او پرسید:«این وسیله چیست؟»
شیطان پاسخ داد:«ای نومیدی و افسردگی است.»
آن مرد پاسخ داد:«چرا انقدر گران است؟»
شیطان باهمان لبخند مرموزش پاسخ داد،«چون این موثرترین وسیله من است.هرگاه سایر ایزارم بی اثرمی شوند، فقط با این وسیله می توانم در قلب انسانها رخنه کنم و کارم رابه انجام برسانم. اگرفقط موفق شوم کسی را به احساس نومیدی، دلسردی واندوهوادارم، می توانمبا او هر انچه می خواهم بکنم. من این وسیله را در مورد تمامی انسان ها به کار برده ام، به همین دلیل این قدر کهنه است.
راست گفته اندکه شیطان دو ترفند اساسی دارد که یکی از انها نومید کردن ماست. به این طریق دست کم مدتی مدتی نمی توانیم برای دیگران خدمتی انجام دهیم ومفید باشیم. ترفند شیطانی دیگرتردید افکندن در وجود ماست، تا رشته ایمانمان که مارابه خدا متصل می کند، گسسته شود.
پس مراقب باشید که این دو ترفند را نخورید! 

[ شنبه 17 تیر 1391 ] [ 10:08 ب.ظ ] [ سارا ] [ نظرات ]
تاجری مانند هر روز غروب از سر کار به خانه بازگشت، روی یک صندلی راحتی لم دادوبا آسودگی مشغول خواندن یک روزنامه شد. اما پسرپنج ساله اوکه سراسر روز در انتظار آمدن پدر بود،مدام دور برش می پلکیدو مزاحم خلوت و استراحت او می شد. پدر برای سرگرم کردن پسرش نقشه جهان را که روی یک اگهی چاپ شده بود تکه تکه کرد و آن رابه پسرش داد و گفت:«برو، این تکه ها را کنار هم بگذار تا نقشه دنیا کامل شود، اگر  موفق شوی به تو یک بسته ی شکلات می دهم.»
آنگاه مرد تاجر با خیال راحت به روزنامه خواندن پرداخت، چون می دانست که بچه اطلاعات جغرافیای ندارد تا زا پس آن کار براید. اما در نهایت شگفتی دید پسرک بعد از چند دقیقه برگشت، در حالی که با شادمانی فریاد میکشید: «پدر پدر،ببین نقشه ی دنیا را درست کردم!»
مرد با چشمانی حیرت زده پرسید:«چطور این کار را کردی؟»
پسرک در حالیکه میخندید با شیطنت گفت:«ببین پدر،پشت نقشه دنیا صورت یک بچه بود،من  شکل ان را درست کردم، دنیا هم خودش درست شد.»
اگر ماهم مایل هستیم که دنیا اصلاح شود،باید ابتدا به بچه ها بپردازیم! اگر میخواهیم دنیایی بدون جنگ و نفرت و ستیز داشته باشیم، بیایید از کودکان آغاز کنیم.

[ شنبه 17 تیر 1391 ] [ 10:06 ب.ظ ] [ سارا ] [ نظرات ]
بدون اراده متولد میشویم، با حیرت زندگی میکنیم وسپس با حسرت میمیریم، اما انچه که هرگز فروغش رنگ فنا نمیپذیرد دوستی های پاک و بی الایش است.
                     
                    تولدم مبارک 91/4/10

خدا جون ارزوم اینه فقط؛ خدایا...! اندكی نفهمی عطا كن،كه راحت زندگی كنیم! مردیم از بس فهمیدیم و به روی خودمون نیاوردیم...!

[ دوشنبه 12 تیر 1391 ] [ 04:39 ب.ظ ] [ سارا ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

سلام دوستای خوبم امیدوارم تعریفایی که از وبلاگ میکنین حقیقت داشته باشه دوستش داشته باشین...
راستی یه چیزی، میخوام از دوست خوبم علی(ایلیا) تشکر کنم که خیلی لطف داشت به من تو ساخت این وبلاگ.
دوستتون دارم.
نویسندگان
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic